سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
صبا

نی نی گولو

 

 

سلام مامانی جونم چطوری عزیزکم؟

اون بالامالاها بهت خوش میگزره گلم؟

مامانی قربونت بشم امروز یه روز خاصیه واسه من و بابایی یه روز خیلی خاصصصصصصصص که هیچ وقت خاطراتش از ذهنمون نمیره میدونی عزیم چه روزیه ؟

امروز یکی شدن منو بابایی 1 ساله شد......

آره مامانی امروز سالگرد ازدواج مامانی و باباییه خیلی خوشحالم...............

این چند خطم تقدیم یمشه به بهترین بابای آینده و همسری دنیا

 

 

 

خواستم برایت هدیه بگیرم

گل گفت: که مرا بفرست که مظهر زیباییم

برگ گفت: که مرا بفرست که مظهر ایستادگی ام

بید گفت: که مرا بفرست که مظهر ادبم که همیشه سر به زیر دارم

به فکر فرو رفتم و

سرم را به زیر انداختم به ناگاه قلبم را دیدم

که بهترین چیز در زندگیم هست

به ناگه فریاد زدم

که قلبم را می فرستم چون

او

خود زیباست، مظهرایستادگیست

سربه زیرو با نجابتست

 

 

عشق من خیلی دوستت دارم

 


[ یکشنبه 90/5/16 ] [ 12:58 صبح ] [ سپیده ]

وقتیکه خدا در دلهای شکسته جای دارد

چرا بر دستان کسی که دلم را شکست بوسه نزنم؟؟


[ یکشنبه 90/5/9 ] [ 11:45 صبح ] [ سپیده ]

ماه من ، غصه چرا ؟! آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ....
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است ...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین ...
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟ چرا !؟!


[ سه شنبه 90/5/4 ] [ 1:7 عصر ] [ سپیده ]

 

 

 یادته یه روز بهم گفتی اگه خواستی گریه کنی برو زیر بارون که نکنه نامردی اشکاتو ببینه و بهت بخنده
گفتم اگه بارون نیومد چی؟
گفتی اگه چشمای قشنگ تو ببارن آسمون گریش میگیره
گفتم یه خواهشی دارم وقتی آسمون چشام خواست بباره تنهام نذار
گفتی به چشم
حالا امروز من دارم گریه میکنم اما آسمون نمیباره و تو هم اون دور دورا وایستادی و داری بهم میخندی


[ یکشنبه 90/5/2 ] [ 3:34 عصر ] [ سپیده ]
 

- هرگز زود قضاوت نکن پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب  دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.  پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: «باید ازت  عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه.»  پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.  پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.  زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.  نمی خواهم دیر شود!  پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.  پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!  حتی مرا هم نمی شناسد!  پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز  صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟  پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

 


[ یکشنبه 90/5/2 ] [ 3:31 عصر ] [ سپیده ]
 

 

~♥~~♥~~♥~~♥~~♥~

آغوشم پُر است از سکوت، پر از تنهایی

، پر از بی کسی پُر از آرامش لالایی ...
از آن خانه‌ای خواهم ساخت،
بی‌اندازه گرم،
و
بی‌اندازه امن...
تا دمی در آن بیاسایی
و
آرام بگیری.
آغوشم از آنِ تو

[ شنبه 90/5/1 ] [ 4:20 عصر ] [ سپیده ]

 

 امروز دلم خواست بیام اینجا باهات حرف بزنم

هنوز نیومده سنگ صبور من شدی عزیز دل. کاش اون روزی که این دل نوشته ها رو می خونی بتونی یه کم از حس و حالی رو که من الان دارم بفهمی.

دلبرکم، زندگی این روزا یه سایه از غم داره، یه اضطرابی که نمی تونم ازش فرار کنم. حتی نمیتونم در موردش با کسی حرف بزنم ...

اینجا تنها پناهگاه تنهایی های سرشاره منه، پس طاقت بیار مادر اگه حرفای من پر از اندوه میشه گاهی. طاقت بیار ستاره ی من اگه تو تاریکی این شب های دراز به تو پناه میارم. تو که هنوز نیومده غمخوار من شدی

گاهی دلم دیگه زندگی رو نمی خواد، خسته شدم از این روزمرگی پر از اضطراب...آه... کاش میشد یه آه بلند اینجا بنویسم تا بفهمی تو دلم چی میگذره

می دونم، می دونم، هیچی از این نوشته های این ذهن مشوش نفهمیدی جز آشفتگی.

برام دعا کن عشق من


[ شنبه 90/5/1 ] [ 4:7 عصر ] [ سپیده ]
درباره وبلاگ

سپیده
سلام من و همسرم توی یکی از روزای گرم تابستون1389 پیوند داغو اتشینی همانند گرمای همون روزا را اغاز کردیم پیوندی با عظمت یعنی همون عشق و حالا روزها و هفتهارو به خوبی و خوشی پشت سر می زاریم هر روز بهتر از روز قبل و منتظر روزی هستیم که خدا یه فرشته اسمونی به ما هدیه بده و تصمیم داریم اینجا براش بنویسیم از تمام دلتنگیهایی که براش داریم تا یه روزی خودش با چشمهای قشنگش و زبون شیواش بخونه
آرشیو مطالب
امکانات وب